که گمان داشت که هست این همه درد

 خانه دلتنگ غروبی خفه بود 

 

خانه دلتنگ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم

پدرم گفت چراغ

و شب از شب پُر شد

من به خود گفتم

یک روز گذشت

مادرم آه کشید

زود برخواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟

آه ای واژه ی شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم آه…

 

شاعر : هوشنگ ابتهاج

خوانش : امید حسین زاده

تنظیم و تدوین : مجید زرین

تهیه شده در استودیو زرین

آشنایی بیشتر با هوشنگ ابتهاج در ویکی پدیا

 

برای ثبت درخواست خوانش اشعارتان و پخش آن در وبسایت شهر صدای زرین می توانید از طریق ایمیل ۳dashop @ gmail . com اقدام کنید. 

بازدیدها: 0

اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

0
error: Content is protected !!